تنگنا   

چند روزی است که خانه نمی روم. ده روزی هم میشود که سر کارم نرفته ام.اجازه ادامه تحصیل از طرف دانشگاه هنوز اعلام نشده. الان تو تاکسی به این فکر میکردم که بزنم به چاک!!  باور کن دیگر نمی توانم. میدانم که چه خرابه ای میتواند به بار بیاید.دیگر نمی خواهم به فکر خانواده باشم در اضطراب نگرانیهایشان اشکهایشان شاید! هیچ کس علت مرا نفهمید.آخرین گامهایی است که بر می دارم.دیگر حتی اندوهگین هم نیستم. نه نیستم.

میبینی با من چه کردی! به من بگو چرا !!  بگذار فحشت بدهم. ننه ن یانسین بالا ننه ن یانسین...

من بد بودم اما بدی نبودم.

لینک
   آغوش روسپيان   

آنجا هم جایی برایم نبود. زیباترین شعر ها باید در ستایش آنها سروده شود. آنها به سردی خاک امید وارند. من هم!!

دارم میمیرم. بلا روزگاری شده...  آی آی آی! میخواهم فریاد بزنم: لعنت به تو! 

دیشب در خوابم گریه می کردی. گفتی داری مادر میشوی . مادر یک پسر! گفتی خاطراتت را هر روز بنویس!

پیش آمده است. ممکن است باز هم پیش بیاید. دوباره در جایی پیش میاید.

چقدر دوست داشت روسپی شود.

لینک
   بی حسی   

روی تخت مطب دندانپزشک دراز کشیده ام آمپولهای بی حسی را تزریق می کند. همه دهانم بی حس میشود. میپرسد درد که نداری! با حرکت ابروانم میگویم  نه! به نور چراغی که مستقیما به صورتم میتابدخیره میشوم.دکتر مدام میپرسد  درد که نداری؟ .... نه!   کارش که تمام میشود میگوید اگر دردی داشتی مسکن مصرف کن!

سوار تاکسی میشوم.هیچ حرکتی نمی توانم به دهانم بدهم. زن زنگ میزند. چیزی نمی گویم.گریه میکند. میگوید یکبار دیگر ببینمت فقط یکبار. قطع میکنم . به دردی که میکشم میاندیشم و  هق هقهای زن در گوشم و خودم  واپسین پناه آیا!

بی حس شده ام. آن زن هم میرود پی زندگی خودش. گرچه می دانم برایم بسیار مویه خواهد کرد. روزی بی حس خواهد شد.    نمی دانم!

آقا پیاده نمی شین.....................

                   

لینک
       

حالم هيچ خوش نيست.مثل خدمتکاری شده ام که دستش به هيچ کاری نمی رود.

دلم عجيب هوای دوستی را کرده است که روزها از من دور شده است.او يگانه است .راستش هميشه از من و از همه جدا بوده.تک افتاده در سرزمينی غريب!

آ خر ميگويم آنجا چه ميکنی مرد؟

بعد به اين ميرسم که مگر اينجا خبری هست؟نه، خبری نيست.نه ز ياری،نه ز ديار و دياری باری......

آخرای شب است.پرسه ميزنم و سيگار ميکشم.نمی خواهم به خانه بروم.مدتی است که از شب می هراسم.حالم از همه چيز به هم ميخوردو اين چنين ميشود که در دام حقارتی وحشتناک همه چيز را به باد نفرين  ميگيرم.ای............ تو را چه ميشود.تکه ای آکنده از حسرت بر زبان مياورم:

چوخ سسلديم، اويانمادين  آ  باختيم!!!

لینک
       

من به زودی بر خواهم گشت.ميدانم که مدتی نبودم.اين هم از بد روزگار هست.

 

لینک
   يک شعر و ديگر هيچ!   

در ميان مه

-مه پاييزی که روستاهای فقير و شرمگين را نهان کرده-

دهقانی با گاو خود آرام ميگذرد

و زير لب آوازی می خواند

آوازی که از عشق و بی وفايی سخن می گويد

آوازی که از شکستن دلی و حلقه انگشتری گفتگو ميکند

آری خزان،خزان تابستان را کشته است

و اينک دو شبح خاکستری رنگ

-دهقان و گاوش-

از ميان مه ميگذرد.

لینک
       

دو شنبه 2 آبان

باید سر مقاله شماره جدید را بنویشم . خودم را به دفتر نشریه می رسانم . دیشب تا ساعت شش بیدار بودم . باز هم سر درد دارم . از موسسه تماس مس گیرند و سر مقاله را می خواهند و می گویم تا چهار شنبه بعد از ظهر می رسانم .

نمی دانم به چه فکر می کنم . به چه کسانی می اندیشم . نمی دانم چرا دلهره عجیبی دارم این روزها ؟ چرا نگرانم ؟! آیا باز به او می اندیشم ؟

احساس مس کنم چیزی کم است . چه قدر ئوست داشتم می دانستم چه چیزی کم است . دوست دارم دراز بکشم . یاد آن ترانه اسپانیایی می افتم که رویکرد چرت زدن را توصیه می کند و تقریباً به این مفهوم :

هنگامی که شرو به فکر کردن می کنم

که باید بمیرم

روی فرشم کف اتاق دراز می کشم

و سیر می خوابم

نمی دانم روزی باید مقاله ای بنویسم در مورد " معدن و کنگره جهانی آن در تهران " شرق دیروز را ورق می زنم . چیزی ندارد که نظرم را جلب کند . جز این که : نیلوفر بیضایی قرار است هشت شب " بوفاکور " را در لندن روی صحنه ببرد . به کارخانه تماس می گیرم و می گویم مرخصی رد کنند .

شماره چند استخر را از 118 می گیرم و می گوید : بعد از افطار ! یعنی یک ماه همه چیز بعد از افطار ! چقدر از همه چیز متنفر می شوم .

بدون خداحافظی گوشی را می گذارم . شنبه به قول فرهاد روز بی حوصلگی است . نمی دانم به چه فکر می کنم و به چه کسانی می اندیشم .

در این احوالم که آقا زندی آبدارچی نشریه چای با شکلات قهوه برایم می آورد و موقع رفتن می گوید : آقا شاهرخ مغازه بغلی انگور دانه درشت آورده از آنهایی که شما دوست دارید ! بخرم ؟ و من با خود می گویم : دل خوش سیری چند ؟ بله آقا زندی بگو 2 کیلو !

لینک
       

شنبه 30 مهر 1384

ساعت 12 ظهر از خواب بیدار می شوم . دیشب دوباره نتوانستم بخوابم . همه پولی که تا آخر ماه کنار گذاشته بودم ، خرج کتاب و CD شد .

اما کتابهای خوبی که تازه به بازار رسیده ان را رضا هدایت برایم کنار گذاشته بود : پرسشهای زندگی ، رودررو با ابراهیم گلستان ، امید بازیافته بابک احمدی در مورد سینمای تارکوفسکی و پنج فیلمنامه و نقد در مورد کودکی ایران ، سولاریس ، استاکر ، نوستالگیا ، و ایثار .

دیشب توانستم گفتگوی ابراهیم گلستان را بخوانم . البته مشتاق تر بودم راجع به فروغ هم حرفی زده باشد ، اما چیزی نگفته بود . بی پرده و تند رفتن !

چند CD خوب هم گیر آوردم که شاید به مقصد تورنتو پست شوند : دده قورقوت ، حاجی بی اف ، جشن هشتاد سالگی شوکت بانوی موسیقی آذری ، مجلس عاشق ( آشق ) پری و عدالت نصیب اف . وقتی به این آخری گوش می دهم از همه چیز فارغ می شوم . این لحظات را سعی می کنم به آرامی در یابم ، درک کنم .

عصر ، از کجا بعد از افطار سری به کتابفروشی دهخدا هم می زنم . آقا تقی مرد بسیار محترمی است که از وقتی که سرباز بودم ، به کتابفروشی اش می روم .

یک مرد فهمیده و البته درد کشیده . که اغلب ساکت است و حرفی نمی زند . با من دست می دهد و می گوید : کم پیدا شدین ؟ می گویم : ا ی ی ی ی ی ی ... .

فرهنگ آثار را می پرسم و وقتی قیمتش را می گوید ساکت می شوم : نود هزار تومان .

می گوید به چه کاری مشغولین ؟

وقتی از اوضای خودم می گویم جواب می دهد که ، : خوب حسابی گرفتارید !! این ها اولین کلماتی بودند که من از زبان آقا تقی می شنیدم . آقا تقی و آن دوچرخه ای که همیشه جلوی مغازه اش پارک می کند ، هرکز از خاطره من نخواهد رفت . اشعار برشتا را ورق می زنم که می پرسد : از او چه خبر ؟ لحظه ای سکوت می کنم و به آرامی سرم را از کتاب بالا می آورم و به چهره ای که تبسمی کوچک بر لب دارد می نگرم و می گوید : به خاظر نمی آورم !!

مغازه را ترک می کنم . خیابانهای خلوت تر همیشه تبریز . همه مردم دور سفره های مزین افطاری هستند . خوشحالم که مدتی این حوالی شب ، شهر خلوت خواهد شد . آنها الان کنار همدیگر می خورند و می آشامند و احساس سعادت می کنند !

به قول نمی دانم کی ، شاید سشارتر که چیزی در این مضمون می گوید : چنین است که همه مادیات و معنویات از بارگاه " مصرف " سر بیرون می آورند : بخورید ، بیاشامید و عشق منید . خوردنی ها و آشامیدنی ها و سکس ها را مصرف کنید که زندگی همین است !

ریتم قدمهایم را کندتر و کندتر می کنم . حالتی بین رفتن و ایستادن ، رفتن و نرفتن . بسیلر فرح بخش است . هوایی به طرز وحشتناک دل انگیز . دوست ندارم به خانه برگردم . زمان برای برگشتن همیشه هست . مي خواهم از پائیز لبریز شوم .

لینک
   يك عصر تا نيمه هاي شب پائيزي   

ساعت ۱۱ از خواب بيدار مي شوم . بايد به دفتر نشريه بروم . آنجا مي توانم چيزي بخورم و سيگارم را بكشم . يك كلوچه دوقلو كه از چالوس خريده ام را ته كيفم مي گذارم . هوا اندكي گرم است و آفتاب هنوز اندكي تيز .

امروز بايد پنجاه صفحه مطالب تايپ شده را ويراستاري كنم . مطالبي در باب صنعت و معدن و گفته هاي رؤساي توليد . اين دكتر و آن مهندس ! خودم را به چاي و كلوچه دعوت مي كنم . بعد از اتمام كار كه دو ساعت طول مي كشد بايد به مؤسسه طرف قراردادمان تحويل بدهم .سردردعجيبي احساس مي كنم . شايد گرسنه ام ! در راه مؤسسه شكلاتي كه ته كيفم مانده بود را به آرامي از كيفم بيرون مي كشم و به آرامي دستم را بالا مي آورم و با احتياط محض در دهان مي گذارم . ولي انگار آنهايي كه از كنارم رد مي شوند  بيشتر از تصورمن سر گرمند. يا دست در دست ياري دارند ، يا با خود حرفها مي زنند و يا سرگرم دست فروشي هاي كنار خيابان. ماه به اصطلاح مبارك رمضان است و من واقعا ً با اين همه خستگي حوصله دردسر ندارم . شكلات با مغز فندق در دهان آب مي شود . مطالب را تحول مي دهم  و به خانه بر مي گردم . در راه نوارهاي مسافرت به شمال را به عكاسي جهت تبديل به CD  تحويل مي دهم . من هنوز گرسنه ام . سوار تاكسي مي شوم . در راه به مادر زنگ ميزنم و مي دانم كه در اين فاصله مي تواند  چيزكي كه شكم را پر مي كند فراهم كند . همين كه در اتاق را باز مي كنم ، خودم را به دستشويي مي رسانم تلفن اتاقم زنگ مي زند . مي دانم مادر است كه از طبقه بالا زنگ زده . مي گويد بيا دم پلّه ، نهارت رو ببر مي روم دم پلّه و نهار را  مي آورم . مثل يك زنداني در سلول كه از زير در غذا تحويل مي گيرد . يك بشقاب پر برنج با يك سينه مرغ و چند تكه خلال سيب زميني و يك پياله ماست ولايت پدري ! مادر با اينكه مي داند گوشت نمي خورم ، باز هم سماجت مي كند . غذا را روي ميز مي گذارم ولي احساس مي كنم چيزي كم است . هوس يك دوش آب گرم در اين خنكهاي پائيز در سرم هست . آب گرم را باز مي كنم . و آب با فشار روي سر و صورتم مي ريزد . ياد چند روز گذشته مي افتم كه در چالوس باراني كه حسابي مي باريد دوست داشتم به دل ابرهاي تيره نگاه كنم و چشمانم را هرگز نبندم بساط نهار را پهن مي كنم .  اين طبقه به ظاهر در اختيار من ، همواره ساكت است . شيوا هم قرار است دير وقت برگردد .

نفس خيال آخرين كار همايون شجريان را گوش مي دهم . زياد چنگي به دل نمي زند . يك ليوان كوكاكولا حالم را جا مي آورد .

آخر ، مي گويم نوشابه فقط كوكا كولا . وقتي بچه بودم و پدرم هميشه در وعده غذايش نوشابه را فراموش  نمي كرد ، براي من و خواهرم شيوا يك نوشابه براي دو نفر ، در نظر مي گرفت . تصويري كه من از آن نوشابه در خاطر دارم ، به رنگ مشكي مات با مارك كوكا كولا بود . يك نوشابه با اصالت . نه حالا با آرم هاي مختلف ، فانا ، اشي مشي ، چي پي شي و... . از اينكه لحضه اي متوجه مي شوم امروز پنج شنبه است ، حس خوشايندي به من دست مي دهد . مي توانم به يك دوست زنگ بزنم . شهزاد اولين گزينه ام است .

پسري از گروه فرانسه كه چهار سال قبل با  آواز گلنار در كنج بوفه دانشگاه باهم آشنا شديم  و فقط يك ايراد دارد ، هميشه وقتي مي خواهد سيگار بكشد فقط يكي براي خودش روشن مي كند ! قرارساعت 20/7 چهار راه ابرسان ، همان مكاني كه من با دوستانم قرار مي گذارم .  كت و شلواري كه از دبي خريده ام را حاضر مي كنم با يك تي شرت زرشكي . دستمالي هم به كفشهايم مي كشم !

مادرم اگر اينجا بود ختما ً با خودش مي گفت ؛ به قرار كدام دخترك ديوانه اي مي روم . چون هميشه مي گويد   ؛ تو ديوانه اي ، بيچاره !

سر قرار كه مي رسم ، زنگ مي زند و مي گويد ، كمي تأخير خواهد داشت . خودم را با نوار فروش داخل پاساژسرگرم مي كنم .

ولي آخر چقدر؟  براي چندمين بار  " در فكر تو بودم " مي خرم . به بابك پسر عمويم قول داده بودم . ساعت ، يك ساعت ازموعد مقرر  گذشته . من بي طاقت شده ام . و كمي عصباني . با خود فكر مي كنم : اگر آمد چه عكس العملي بايد داشته باشم ؟  فراموش كنم ؟ يا سرزنش ! الان همه آن كتابفروشي هايي كه قرار بود برويم ، شايد تعطيل كنند . به فكر اشتياق خودم بودم و شايد بي تفاوتي يا ساده انگاري شهزاد.

من مي دانستم كه نبايد از تأخير بي صبر شوم ولي داشتم مي شدم . من اين بار با خودم درگير بودم . چرا نمي توانم ؟ چرا نبايد راحت به انتظارش بنشينم ! شايد اتفاقي افتاده ؟ آخر او مي تواند يك زنگ ديگري هم بزند . باز سردرد دارم . چرا  ؟ ديگر كه گرسنه نيستم . به هر حال ، به سختي تصميم مي گيرم كه بروم . و مي روم . در مسير، در تاكسي به عصبانيتم فكر مي كنم . به يك ساعت و نيم كه ضايع شده است .   به اولين كتابفروشي كه مي رسم ، تعطيل است . دومي هم همينطور. شهزاد زنگ مي زند و مي گويد : خرتم . خاكستر سيگارتم . وضعم خرابه . چيزي نگو . فقط بگوو كجايي ! و من به خيلي چيزها فكر مي كنم . اين كه من هنوز نمي دانم چه بگويم ؟! مي گويم ؛ برگرد به خانه ! من ديگر حسي براي هم صحبتي ندارم . مي گويد : وضعم خراب است . و من به شهزادي فكر مي كنم كه مادرش چند روز قبل به من زنگ زده بود و از دستش شاكي بود . مي گفت من باهاش خرفها بزنم و ... مثلا ً هدايتش كنم . ولي پنداشتم چه كسي مرا هدايت كند .  و او را گفتم : كتابفروشي رضا هدايت . رضا هدايت تا آخر شايسته برقرار است . احساس مي كنم كي آرام شده ام . اگر اصلا ً نمي آمد هم نگران مي شدم و هم غماري مي كشيدم . يك بار صبح بعد مي رسد . تا كت شلوار هميشگي اش و پيراهن زرد رنگ با مهرباني سلام مي كند و خبري نمي گويد . و من از اينكه مي فهمم مهرباني او را تئصيف دارم ، آرام مي گيرم و مطمئن مي شوم همه چيز تمام است . چند كتابي كه قبلا ً رضا هدايت برايم كنار گذلشته بود نشانش مي دهم يك مجموعه شعر از ناظر حكمت ، نمايشنامه حكومت نظامي كامو ، در مورد ادبياتي از از يك نويسنده روس و در ستايش ديوانگي اراسموس.

پنج اسكناس دو هزاري پياده مي شوم . از مغازه رضا هدايت بيرون مي افتيم

مي گويد : كافه باستان !

ميگويم : خوبه .

مي گويد معذرت مي خواهم ، آخرين لحضه اي كه راه مي افتادم ، عماد آمد و مجبور به تحمل شدم .

مي گويم : سيگار

مي گويد : مي خرم .

ولي من خودم يك پاكت Montana مي گيرم و سر از كافه باستان در مي آوريم . شهزاد بي هيچ مقدمه اي فندكي كه استاد فرانسه اي اش از سوئد آورده را به من مي دهد و مي گويد : مي ترسم گم كنم . هر دو خوشحال مي شويم . يك شبي كه مي رفت ، به تلفي تمام شود ، به شيريني مي انجامد و ما به دوستي مان بر مي گرديم .

از دانشگاه و اوضاع بي رغبت جديد الورودها مي گويد . و خوشحال از اينكه فارغ التحصيل شده و از اعزلم به خدمت سربازي در دوم دي ماه .

مي گويد : مي ترسم .  چون قرار است به سپاه برود . همان پادگاني كه من در دو سال آنجا بوده ام .

بساط چاي و سيگار را بر مي نشينيم و در خيابانهاي خلوت تبريز بر سر مي زنيم و آواز مي خوانيم : در فكر تو بودم كه يكي حلقه به او زد ، آخر اي محبوب زيبا ، بر گيسويت اي جان كمتر زن شانه ، گلنار و مرا ببوس گل فراقي كه يكي خواند و فقط يكي و خاموش شد .

ساعت يك بامداد همان جايي كه قرار داشتيم ، از هم جدا مي شويم . مي گويد ، خوب بود . باز هم زنگ بزن . مي گويم : ممنون كه آمدي .

لحضه اي بعد در آن طرف خيابان پسر رعنايي را مي بينم كه دو ماه بعد قرار است به تاريكخانه اي رانده شود . من هنوز از آنجا وقت دارم .

يك مسير كوتاهي را پياده طي مي كنم . به ما وقع مي انديشم . به اينكه خوب بود . به اينكه پري به خوبي رسيدن ، احساس شادمانه اي دارد .

من در آستانه پري بودم شيرين لبخندي بر لب دارم . تاكسي مستقيم ! من خوشحالم . من زنده ام.

لینک
   در آستانه   

عاقبت بعد از دو هفته کلنجار رفتن با خود،برای انتخاب واحد و شروع ترم جديد به ذانشگاه ميروم.چهار سال قبل در چنين روزهايی بود که سر از پا نمی شناختم.جوانکی بيست ودوساله با اندکی طراوت که نمی دانستم بعد از چهار سال به چنين نگاهی سرشار از سر افکندگی آلوده خواهم شد.تا مسير رسیدن به دانشکده علوم انسانی نگاهم به دختر پسرهايی می افتد که در نظر از قبولی و ورود به دانشگاه سر از پا نمی شناسند . انگار زمانی برای آنها وجود ندارد.دخترانی با مانتويی چسبان و کوتاه،با شلواری يا شلوارکی جين،ونه جورابی و با کفشکی چند رنگ! چهرههای بودری و کرم روز خورده،رژ گونه و دور لب و خط چشم و در بعضی مناطق تاتو! و با کيفی که به سختی دو کتاب در آن جای می گيرد.نمی دانم افسوس بخورم يا اميدور بمانم.افسوس به اين خاطر که تماميت اين آدمها با تعريف جايگاه دانشجو، در اين اشکال بزک خورده خلاصه می شود.و اميدوار که فضای خشک و يکرنگ تيره چادر و مقنعه دارد می شکند!نمی دانم.از پله های ساختمان بالا می روم و به اتاق آموزش وارد می شوم.می گويم که به علت مسافرت دير کرده ام.برگ اعلام وضعيتی برايم پرينت می شود. آقای.......... شماره دانشجويي؟می گويم:......۸۰۰۹۰

ببخشيد يادم نيست!برگ اعلام وضعيت به دستم می رسد.اين جمله در بالای برگ نظرم را جلب می کند:دانشجوی محترم شما در آستانه اخراج هستيد!!! ديگر صدايی نمی شنوم و به عبارت ''در آستانه '' می انديشم. به قول بهروز ذر گوزنها: نمرديم و گولّه هم خورديم. در آستانه آخر يعنی چه؟ياد دو سال قبل افتادم که مردی در جواب عدم موافقت ازدواج دخترش به پدر پسرکی گفته بود:همه چيز منتفی ست!و پدر با معصوميت سرشار از غرور هميشگی از پسرکش پرسيده بود:منتفی يعنی چه؟!!!

در اين افکارم که صدای زنی مرا به خود برمی گرداند:شما چرا در واحد داستان کوتاه -۳- شديد؟خانم دکتر.....از اين کارها تا حالا نکرده بود! آره......... خانم دکتر............!!!!! از اتاق می زنم بيرون.می دانم که هنوز در آستانه هستم و اندک فرصتی دارم.برگ انتخاب واحد را پر می کنم:نقدادبی،درآمدی برادبيات،مقاله نويسی،نامه نگاری و روش تحقيق. احساس خستگی وحشتناکی دارم و می خواهم زود به خانه برسم. می خواهم زود از اينجا دور شوم.پای پله ها در طبقه همکف او را می بينم در کنار آن پسرک! سلام می دهم.جوابی نمی شنوم.پسرک مرا می بيند و می ايستد. می پرسد:چطوری،خوبي؟ می گويم:ممنونم.می پرسد: نيستي؟ سرم را به نشانه تعجب تکان می دهم و از هم دور می شويم.

از ساختمان خارج می شوم. آفتاب بسيار تيز است.و عينک آفتابيم را به چشم ميزنم.همه جا اندکی تيره می شود و البته من اين را می پسندم! به چهار سال قبل اين روزها می انديشم. می گويم دنيا چه قدر کوچک است! سوار مينی بوس دانشگاه می شوم.نمايشنامه End Game بکت را از کيفم بيرون می کشم:

کلو:تو به زندگی بعدی معتقدي؟

هم:مال من هميشه همين بود.

لینک